
تنهایی، یکی از واژههای پرتکرار این روزهاست. تنهایی فردی و تنهایی در جمع (با مفهوم نامناسب آن)، منجر به واکنشها، اتفاقات و تصمیماتی میشود که برخی از آنان، حال و سرنوشت فردی و خانوادگی ما را تحتتأثیر قرار خواهد داد. برای همین است که این معضل جهانی، پیامدها و عواقب آن را در بسیاری از آثار هنری بهوفور شاهدیم.
در فیلم «گوره» داستان تنهایی یک دختر در خود و در جمع مطرح میشود؛ داستانی به ظاهر ساده که از گمشدن یک گاو نَر بزرگ در یک دِه کوچک شروع میشود، مخاطب را به رنج، فشار، نادیدهگرفتهشدن، جبر و ستم بر دختر، گره کور میزند و در انتها به سادگی و شجاعت یک حس و بدون چنگودندان، گره را باز میکند.
گُلی، نماینده یک انسان تنهای سرکوب شده در غریزه، ارتباط و نیاز است. کسی که آگاه یا غافل، تمام خود را صرف نگهداری و سروسامان دادن به امور جاری، حیاتی و حتی خواستههای خودخواهانه والدین کرده است. اما حس دخترانه در او، کاملاً نمرده است، میتواند کمحرف باشد ولی کسی را دوست داشته باشد و هنوز موهایش را دخترانه ببافد. برای همین آگاهی یا رهایی از وضع موجود است که تصمیمش در مورد دو گاو (پنهانکردن نَر و زدن ماده برای خالیکردن و مقایسه خود با او) همراه منطق و احساس در فیلمنامه و فیلم است.
پدر و مادر با ناآگاهی یا از سر استیصال و ناتوانی یا هر توجیهی، دختر را وسیله و ابزار هر گونه نیازی میبینند. کارگردان در فیلمنامه و تصویر با تکرار مداوم نام گُلی در زمانهایی که دختر نیاز به تفکر، آرامش، استراحت و... دارد، صحنه دستشویی و مکث دوطرفه بین دختر و پدر، دیالوگهای واضح والدین درباره رفتن گُلی از خانه و شنیدن آن حرفها، درنگها و نگاههای او در تمامی اثر، مخاطب را بهعمد جای گُلی میگذارد و از شرایط آگاه و آشفته میکند و شیرفهم میکند که گاو و گمشدنش از پاره تن آنان، مهمتر است.
آمدن مرد روستایی با بازی مجید پتکی نیز، اطلاعات این پازل را کاملتر میکند و مخاطب بهدرستی از نیاز خانواده به گاو، فروش گوساله به دنیا نیامده، فقر، ایثار معنادار مرد برای آوردن یک گاو برای جفتگیری و... مطلع میشود و نگاهها، مکثها و بازیها آن را تکمیل میکند.
اما تمامی این موارد با حضور یک گاو، کامل میشود. این گاو بسیار خوشسیمای قهوهای سفید، آنقدر حقیقی انتخاب شده و بازی میکند که انگار خود متوجه نقش پُررنگ خود در فیلم شده است. تماشاگر، با توجه به جنسیت و سرنوشت مشترک گاو و دختر در پی مقایسه برمیآید، زدن گاو و تیکههای دختر به او توجیه و داستان گاو هم مهم میشود. اما گاو، در نعرهزدن برای جفت، معنی عشق، نیاز و غریزه خود را آزاد و رها، فریاد میزند و با کمک تصویر و صدای واضح و بهموقع و تکرار آن در طول فیلم، حس ترحم مخاطب را برمیانگیزد؛ آنطور که عکسالعمل او در انتها کاملاً منطقی و آموزنده برای شخصیت دختر و هر انسان اسیر در باورها و شرایط است.
فضا و لوکیشن بکر، کمتر دیده شده و دورافتاده فیلم همراه با آن مه غلیظ، ابر، حس سردی و سبزی محیط، حصار چوبی دور خانه، درختان پسزمینه، فضای بیرون و گِلی داخل خانه، طراحی صحنه و لباس خاص همراه با حرکتهای آهسته و دقیق دوربین در آن فضا مثل دورشدن مرد در مه، جفت کردن کفشها، صحنه پشت پنجره گُلی و زدن گاو و... همه از نکاتی است که توجه کارگردان به جزئیات و استفاده منطقی و حسی از همه امکانات فنی و فیزیکی، میزانسن و دکوپاژ موقعیتی را به رخ میکشد و قابلیت مطرح شدن، پس از دوباره دیدن یا نمایش عام فیلم یا در زمانی بهتر را دارد. ایده، فکر و اجرا و نتیجه خوب، قطعا حاصل همراهی عوامل و درک بازیگران از نقش خود بهخصوص سحر گلدوست و شناخت کارگردان از محیط و تجربههای آثار قبلی او در امور مربوط به زنان است که این همه را به درستی در یک فرصت محدود فیلم کوتاه، بدون اضافه یا کمگویی، جمع کرده است.
با توجه به نقش موثر جغرافیا در فیلم و کمک فضا برای تصویر صحیح فیلمنامه، این فیلم محدود به جغرافیا نیست و جهانشمولی آن برای هر انسان در هر محدودهای، قابل درک و فهم است؛ زیرا تنهایی، نیاز، نادیده گرفته شدن و تصمیمات و نحوه برخورد ناشی از آن، به نحوی در زندگی همه ما، کم و بیش، پیش آمده است و هر کدام از ما برای رهایی، باید راهی یافته یا بیابیم و حصاری را بشکنیم.
علی کشاورز – عضو انجمن منتقدان و نویسندگان آثار سینمایی ایران